دریایی ها |
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط مهدیه و میترا
|
به او بگوئید که دوستش دارم تقدیم به پدربزرگم که یاد وخاطرش همیشه با من است انا لله وانا الیه راجعون دریغا گیتی برای زیستن می آئیم ولی هر دم آرزوی مرگ می کنیم و چون بزرگ میشو یم بر گذشتن دوران کودکی دریغ می گوئیم و چون پیری می رسد بر گذشتن دوران جوانی ومیانسالی دریغ می گوئیم و انگاه که اجل فرا می رسد بر گذشتن پیری وبه پایان رسیدن زندگی دریغ می گوئیم جوانی شمع ره کرده که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را ولی گم کرده ام جوانی را اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چون است وآن چون این پیرمرد آرزوهایم بر اثر تصادف به سوی معبود شتافت وما وعزیزترین کس زندگی اش که تمام اشعار عاشقانه را فقط برای او می خواند تنها گذاشت. دوستش دارم وخواهم داشت تا آن روز..... میترا نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط مهدیه و میترا
|
این روزا انگار خبرای داغ زیاده بخش سیاسی روزنامه ها و رسانه ملی خیلی طرفدار داره
انگار خیلی ها یادشون رفته تو این سی سال چه اتفاقاتی افتاده کیا رفتن و.... همونایی که تادیروز دم از زحمت کشیدن واسه این نظام و مملکت می زدن حالا مثل کفتار افتادن به جونش
دیگه از هرچی رنگ سبز بدم میاد دیگه از هرکی که از امام عکس یادگاری داره متنفرم کاش امام بود نه به خاطر اینکه رهبری کنه نه!! به خاطر اینکه حداقل جلوی تند رویهای یه عده رو بگیره نماز جمعه روز قدس واقعا تحسین برانگیز بود من راهپیمایی نبودم اما انگار بازم کلاه سبزا خودی نشون دادن هر چند که مردم دمار از روزگارشون در آوردن ولی انگار از حالا به بعد ما باید بشینیم و از آدمای نیم وجبی تحلیل های یک وجبی تحویل بگیریم به خدا حق این مردم این نیست................. پی نوشت: ۱- فعلا برای یه مدت مفقود م تا چی پیش بیاد بنابراین اگر به دوستان سر نمیزنم حمل بر فراموشکاری نشود. التماس دعا مهدیه نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط مهدیه و میترا
|
خوب که گوش کنی صدای پایش می آید یک نفس عمیق کافیت تا عطر دلنشینش مستت کند
آری رمضان است انگار...... رمضان و باز هم حی علی خیرالعمل رمضان و باز هم ربنای افطار رمضان و باز هم میهمانی افطار و باز هرشب اینجا و آنجا ولی نه ... رمضان امسال رنگ و بوی هر سال ندارد تو که نیستی انگار رمضان صفا ندارد رمضان و باز شهر رمضان انزل فیه القران رمضان و باز لیله القدر خیر من الف شهر شب قدر و باز کوچه های مه گرفته بیت الزهرا شب قدر و باز اشک و حسرت شب قدر و باز الهی العفو گفتن ها شب قدر و باز قرآن که به سر می رود و از شرم سرها در گریبان و چشمه چشمها جوشان شب قدر و باز سجاده نشینی مزار شهدای گمنام و باز.... رمضان و باز افطاری پدربزرگ رمضان و باز خاطر آن روز که تو انگار ساز جدایی را ازآنجا کوک کردی... و چه تلخ بود آن روز .... رمضان و باز هم عید فطر عید فطر و باز خیابان های پر ولوله شهر عید فطر و باز هم کوچه های مصلی عید فطر و باز شکر بندگی و باز و ان تجعلنی للمسلمین عیدا.. زخرا وشرفا و کرامتا و مزیدا عید فطر و باز شیرینی عید و باز... پ.ن ۱- دلم برای غربت چشمانت تنگ است ۲- لحظه های سحر و افطار مارا به یاد آرید ۳-یاحق ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط مهدیه و میترا
|
تو ذهنم زمانو به عقب برگردوندم یه روز،یه هفته، یه ماه،یه سال ،نه فلش بک کن آقا به 4 سال از همون رزای اول که با بچه ها آشنا شدم یه جوری به هم گره خورده بودیم چه جوریشو خودمم نفهمیدم روزای اول از با هم بودن لذت می بردیم اون روزا روزای خوبی بود روزای یا هیچی یا همه چی اما با گذش زمان کم کمک روزای هیچی و همه چی تموم شد قرار شد هیچ وقت همدیگه رو تنها نذاریم و همیشه یاد هم باشیم اولین خشت این بنا رو میترا گذاشت و شرمنده فرمود ناهار مهمونمون کرد میترا واقعا سنگ تموم گذاشت از اونجایی که ما فقط وفقط هدفمون دیدن دوستان بود حاضر بودیم حتی گوشه خیابون قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم اما خب حالا که میترا جان اصرار داشتن پذیرفتیم ناهار تلپ شیم خونشون فاطمه با مروارید تماس گرفت و پرسید میترا دعوت کرده راسته؟؟؟؟؟؟؟ وا مگه چیه ؟تعجب داره؟؟؟؟؟؟ به میترا نمیاد؟؟؟؟؟؟ قرارمون ساعت 30/9 دور میدانبود اما از اونجایی که ساعت شهر من با بقیه فرق داره طبق معمول دیر رسیدم چیه ؟؟؟خب ببخشید اه بالاخره راهی شدیم نزدیکای خونه میترا بودیم که تازه یادمون اومد که فقط داریم خودمونو می بریم دست خالی نه گلی نه شیرینی( ا وایسا ببینم مگه داشتیم می رفتیم خواستگاری که دنبال گل و شیرینی بودیم؟؟؟؟؟جل الخالق)
سما: ول کنید بابا هوا گرمه کی شیرینی میخوره بریم ببینیم سوپری بستنی کیلویی داره بگیریم ( مگه واسه خودت می خری تو بخر اونا خودشون بلدن یه جوری می خورن گرمشون نشه) درهر صورت سما رفت و به فروشنده گفت :آقا بستنی دارید ؟ یارو انگار بعد سالیان دراز چند تا گوش مفت گیر آورد بی خیال نمیشد قصه حسین کرد میگفت می گفت: اینجا ما بستنی میاریم بچه ها میان شیشه رو میشکنن و .... اون دفعه آوردیم زدن شیشه رو .... واااااااااای خب بگو نداری خلاص سر یه فرصت خوب در رفتیم و بالاخره دست خالی رسیدیم وقتی رسیدیم میترا گفت پس فروغ و محدثه کجان؟؟؟؟؟؟؟ ها مگه قرار بود با ما بیان؟؟؟؟؟؟؟از ا.نجایی که با ما هماهنگ نشد ما جز خودمون هیچی نیاوردیم ساعت حول و حوش 30/10 بود که فروغ زنگیدو گفت تازه راه افتادن سما داد زد ای ول اینا احتمالا فردا می رسن پس از اونجایی که ما دوست نداریم از دیدنشون محروم شیم امشبه رو اینجا افتادیم مروارید فیلم جشنو آورد دیدیم و از سوتی های که دادیم و از سوتی های که داده شد گفتیم و خندیدیم تا اون دوتا رسیدن طیبه و زهره حالمونو گچ گرفتن و نیومدن بمونه طلبتون اونقدر مشغول فک زدن و به قولی ریگ چیدن بودیم که متوجه گذر زمان نشدیم تا عاطفه اومد و گفت ناهار میترا گفت دلتونو صابون نزنید ناهار کیی پلا داریم با دیدن سفره ناهار ذهنمون بی اختیار رفت به دوره دبیرستان و کتاب ادبیات سال دوم و قصه کباب غاز و آن مصطفی دیلاق و ... ولی از اونجایی که فردا مهمون نداشتن با مشککل مواجه نشدیم بعد ناهار هرکی پرید وسط که من باید ظرفارو بشورم حالا این بکش اون بکش تو این هاگیر واگیر سما با جدیت تمام میگه خب حالا قبل اینکه ظرفارو بشورین یه بالش بدید من بخوابم !!!!!!!!!!!!!!!!!! محدثه کلاس داشت و گفت که باید بره مروارید گفت اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی از همین پنجره پرتت میکنم جلو برادران اراذل و اوباش یه سوتی محدثه میخواست مانتوشو اتو بکشه یادش رفته بود سیمشو بزنه به برق میگه چرا اتوشون لباسمو صاف نمیکنه؟؟؟؟؟؟ (به قول مروارید: باجی ونه سیم بل برق دیم) فروغ دوست داشت بمونه اما مرام اجازه موندن نمیداد با محدثه رفتن عاطفه می گفت امروز کلی بچه مهندس اینجان میترا: آره اگه یه بمب بندازن اینجا کلی از مهندسین این مملکت پرپر میشن سما:آره اون وقت نظام مهندسی برامون مراسم میگیره یه حجله برامون میذارن دم در خونتون عکس مارو هم که مجسمانه شدیم میذارن اون بالا بعد یه گشت تو باغ میترا اینا راهی شدیم میترا گفت غیرتی شدم خودم باید براتون ماشین بگیرم به محض اینکه اولین نی سان رد شد گفت سوار می شید؟؟؟؟؟ مروارید: آره سالاره سما :تو نی سان گاو میزنن نه مهندس بله خب بلا نسبت گاو یه چیز دیگه تا یادم نرفته:سما یه تیکه مازندرانی انداختو میترا پرسید یعنی چی؟ سما گفت نیست تو از فرانسه اومدی نمی فهمی و یاد یه لطیفه افتاد و گفت و خندیدیم و میگم که بخندیم گفت : یه بابایی بچشو فرستاد فرانسه درس بخونه تا لحظه آخر اصلا گریه نکرد به محض اینکه هواپیما بلند شد آقا شروع کرد به گریه و زاری ازش پرسیدن برای چی گریه میکنی ؟ گفت هواپیما انگتی بیه مه کاظم جان چنه گتی بیه؟؟؟؟؟؟
پ.ن 1- ماه رمضان داره میاد پس پیشاپیش عباداتتون مقبول مهدیه نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط مهدیه و میترا
|
یه صفحه دیگه از صفحات کتاب زندگی ورق خورد و من خوشحالم که این صفحه برا من و دوستام یه جور بود
روزهای خوب , زود می گذرد روزای خوب و بد دوستای خوب و بد گذشت جشن خوب و با شکوه برگزار شد ولی هیچ خاطره ای به ذهنم نرسید که بگم حالا ذهنم پر از خاطره است خاطره گوله برفی میترا که جای اینکه بخوره به من خورد به یه دوست البته اشتباها خاطره ماشین انتقال خون که میترا با ... اشتباه گرفت خاطره عبای آخوند که مرواریدو اسیر چرخای ماشین کرد خاطره کرایه اضافی که کلی حسرت خوردیم خاطره دانشگاه رفتن به سبک حسن کچل (جمعه ای که کلاسی برگزار نشد) خاطره سما و در ماشین که باز نشد خاطره مچ گیری از سما تو جلسه امتحان سیستم عامل بابکی بهمون می گفت : گروه ضربت اما حالا تشریح یه خاطره: خاطره بد ترم دوم جمعه ها ساعت ۳ کلاس برنامه نویسی پیشرفته داشتیم هر جمعه می رفتیم دانشگاه بدون اینکه به برنامه کلاس توجهی داشته باشیم اون روز جمعه هم طبق روال رفتیم دانشگاه که ... وقتی همه جمع شدن تو کلاس دیدیم ۱۰-۱۲ نفر بیشتر نیستیم استاد که اومد دیگه نبود باقی حضرات خیلی مهم نبود ولی استاد از نیومدن بقیه خیلی راضی به نظر نمیومد مام که نمی دونستیم واسه چی نیومدن گفتیم لابد کاری داشتن هماهنگ کردن با هم نیان چند روز بعد تازه متوجه شدیم طبق برنامه دانشگاه مااون روزاصلا کلاس نداشتیم همه ازمون شاکی شدن خب چیه ما متوجه نبودیم استاد چی؟ خاطره خوب بمونه برای بعد پی نوشت: ۱-روزای گرم ،روزای سرد ،روزای بارونی ،روزای برفی،روزای آفتابی، روزای غم ،روزای شادی،روزای آبی ،روزای قرمز،روزای ... تموم شد اما خاطرات اون روزا و دوستای خوب هیچ وقت تموم نمیشن ۲- گروه ضربت به امید خدا همچنان محکم و پابرجا خواهد ماند ۳- گروه ضربت عضو جدید می پذیرد برای عضویت ابتدا مبلغ ۷۰۰۰۰ ریال معادل ۷۰۰۰ تومان به حساب گروه واریز نمایید تا ما بتوانیم ما بقی پول جشن را پرداخت کنیم ۴- همیشه بهترین کار اینه وقتی قراره کسی رو نبینینیم کاری کنیم که نه خاطره بد ازش تو ذهن ما بمونه و نه از ما تو ذهن اون ۵- به همه اونایی که برای این جشن زحمت کشیدن میگم نفستان داغ داغ باد ۶- موفق باشید برای همیشه مهدیه نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط مهدیه و میترا
|
به نام خدا
ادامه ماجرا صبح یکشنبه رفتیم طلائیه (جزیره مجنون) جزیره مجنون بارها و بارها این اسمو زیر لب زمزمه کردم راست میگن که طلائیه واقعا طلائیه از زیر یه طاق نصرت رد شدیم که روش نوشته بود فاخلع نعلیک انک با الواد المقدس طوی کفش هاتان را در آورید همانا اینجا سرزمین مقدس طوی است حاج آقا داره روایت عملیات رو میگه رو خاکا لم میدیم و به حرفاش گوش میدیم حرفاش که تموم شد سرهنگ گفت میتونید واسه خودتون بگردید ساعت ۱۲ برگردید سمت ماشین . ۴تایی رفتیم یه جای دنج پیدا کردیم ما و خاک و آسمان وشاید شاید... نماز رو به جماعت خوندیم و باعجله دویدیم سمت ماشین اینبار دیگه به موقع رسیدیم اینبار اگه دیر میرسیدیم یقینا مثل اخراجی ها جا می موندیم ناهار رو تو ماشین خوردیم نفهمیدم چی بو هرچی بود سما جورمو کشید نوش جونش از اونجا یه راست رفتیم هویزه هویزه و شهید علم الهدی هویزه و ... من و مروارید هنوز تو جو طلائیه پا برهنه مونده بودیم متوجه نبودیم کجا قدم می زنیم از ماشین که پیاده شدیم چشامون مثل چشم غاز زده بود بیرون اا مروارید چرا همه کفش دارن؟؟؟؟؟؟ مروارید: مهدیه اینجا حتی برادرام کفش دارن همه نگامون میکردن آخه کسی رو موزاییک و آسفالت پا برهنه میره؟؟؟؟؟؟؟ مروارید :به خدا ما پدر مادر داریم ما گدا نیستیم بعدشم یه بادی به غب غب میندازه که خب مگه چیه اینجا سجده گاه شهداست مهدیه : مروارید اونجا رو یه برادر بی کفش آخه یه نفر دیگم مثل ما هست مشکل به همین جا ختم نشد ... به دلیل حفظ آبرو از بیان ادامه مطلب معذوریم هویزه رو از دست دادیم رفتیم دهلاویه دهلاویه و شهید چمران سما: پله ها ما را به محل شهادت دکتر برد اینجا از فرصت استفاده کردیم و بعد نماز رفتیم بالای عمارت از اون بالا همه چیز قشنگ تر بود اصلا هم فکر نکردیم که اگه سرهنگ مارو این بالا ببینه چی میشه....دم دمای غروب سما رو گم کردیم یعنی نفهمیدیم کجا رفت موقع نماز که شد دیدیم برای اتصال نمازبین خانما و آقایون ایستاده سما بایدم یه همچین جایی عزلت نشین بشه ناسلامتی اسم وبلاگش متبرک به این نامه دیگه کم کم داشت تموم میشد بعد شام راهی شدیم خداحافظ آبادان خداحافظ اهواز.... ظهر دوشنبه رسیدیم جمکران گمونم نماز امام زمان رو اشتباه خوندم با انگشتام میشمردم اما انگشتم کم اومد رفتیم برا امام نامه بنویسیم سما گفت واسه من بنویسید که مدار منطقی قبول شم نوشتم قبول شد حول و حوش ساعت ۱۰ بود که رسیدیم آمل با با اومده بود دنبالمون میترا خودشو خونه سما اینا بنداز کرد مرواریدم خونه خواهرش بالاخره تموم شد اون ۵ روز برام کلی خاطره بود خاطراتی که خیلی هاش گفته نشد اما تو ذهن ۴تامون ماندگار شد ۵ روز با دوستام زندگی کردم ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم خیلی دوسشون دارم خیلی
مهدیه نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط مهدیه و میترا
|
سلام
خواستم به این وسیله پیروزی دکتر محمود احمدی نژاد را در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری تبریک بگم و مکروا مکرالله والله خیرالماکرین آقاي رييسجمهور، ميشود باران باشيد
فرزاد جمشيدي اما آنها که زير سقف باراني آسمان جمعه نفس کشيدند ، عاشق تر از ايده آل عشقي (1)، در اين اوايل گل سرخ و انتهاي بهار ، حسرت حيدر باباي شهريار را روايت کردند تا دور از هياهوي سياست ، سينه آسمان از يالان دنياي غزل سراي آذربايجان سرريز شود و کتاب پر برگ ابرها، آيه هاي باراني 22 خرداد را بر زمين نازل کند: - حيدربابا ! دنيا دروغ است مگر اينکه مردمش به هم راست بگويند! جمعه 22 خرداد سرزمين من با هزاران ريه روشن اميدواري نفس کشيد، چيزي از جنس نشاط ، انگار برف بي تفاوتي را آب کرد و قصه زندگي ، دور از صداي سياست ، در سينه اين فلات گسترده تازه شد. جمعه "سهراب" زنده نبود تا ببيند «قطار سياست » چندان هم خالي نمي رود، وقتي مردم خوب مي دانند آنچه از صندوق ها بيرون مي آيد فقط يک انتقال قدرت نيست، بلکه واگذاري «خلعت خدمت» است. جمعه "اخوان" زنده نبود تا بداند برادرانه تر از اين نمي شد ، «اين کهن بوم و بر» را دوست داشت و پاي اين سند دوستي را با سبابه حق انتخاب مهر کرد. جمعه " سياوش کسرايي" زنده نبود اما آرش هايي که با هر راي «تير توفيق» يک نامزد را به پرواز درآوردند، «زندگي زيباست» را از لب صندوق هاي راي پر آوازه کردند. جمعه باراني جاي خود را به شنبه آفتاب داد ! «مجريان خبر » پر مشتري تر از هميشه با اعلام هر برگ راي ، شادي را به اردوگاه کانديداها آوردند. نمي دانم چه کسي «پر پيامک ها» را چيده بود ولي هر راديو و تلويزيون ، يک گنجه پر از کبوتر خبر شد تا بالاخره هماي اقبال بر دوش يک نفر نشست: *** آقاي رييس جمهور! آقاي احمدي نژاد! آقاي رييس جمهور! آقاي رييس جمهور! آقاي رييس جمهور ! آقاي رييس جمهور! آقاي رييس جمهور ! آقاي رييس جمهور! آقاي رييس جمهور! زياده ملالت است مهدیه نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط مهدیه و میترا
|
ادامه ماجرا:
مروارید می نویسد با اسم کاروان شهید آوینی صبح شنبه قرار شده بریم اروند کنار ... و شهید آوینی هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت مبدا و منشا حیات آنانند که طبیعی مرده اند اینجا اول است و آخر ... اینجا فقط خاکه ..نه افلاکه... پیله ها دارن وا میشن همونایی که جلوی پروازو گرفته بودن... ما تو راه اروند کناریم همونجایی که خیلی از بچه های غواصمون شهید شدن !!!سما میگه از بین شهدا بچه های تفحص و غواص خیلی مظلوم واقع شدن.. آره راست میگه هربار که فیلمی از جنگ نشون میداد یه حس بدی بهم دست میداد و هر بار که از غواص ها نشون میداد حالم بدتر میشد ضجر میکشیدم و حالا حالا دارم میرم تا با چشمای خودم ببینم ..این دیگه نمایش نیست .. دیگه داستان نیست واقعیه این چشما عادت کرده مجازی ببینه نه واقعی مهدیه خیلی فضای غریبیه آدم دلش میگیره اشکاش سرازیر میشه ولی خودشم نمی فهمه برای چی و من میدونم که بعدها بارای این لحظات حسرت میخورم... خدایا زمان چقدر سریع میگذره امروز سومین روز سفرمونه........................ تو تمام راه سرهنگ راجع به این منطقه و جنگ و جبهه و اروند .. میگه از خروشان بودن رود اروند میگه و از غواص های دلیری که تو این رود غواصی کردن از کوسه های خلیج همیشه فارس میگه و....اتوبوس جلو می ایسته مام می ایستیم از پنجره بیرونو نگاه می کنم خدای من نخلای بی سر!!!!!!!تازه حس گرفتم ..راوی ماشین جلو میاد میگه آقا دور بزنید راه رو اشتباه اومدیم (زرشک حسم خراب شد) نسیم ملایمی می وزه وای بازم نخل این جاده خیلی برام آشناست تو خیلی ازفیلمها این پل رو دیدم ولی هیچ وقت مثل حالا درک نکردم سما امروز شنبه است ما تو راه اروند حرکت می کنیم یه ماهی کوچولو رو از تنگ آب بندازن تو اقیانوس گیج میشه .... مروارید الان کنار اروند هستیم مسیر خیلی قشنگ بود صدای شب عملیات تو فضا پیچیده بود از روی یه پل هم رد شدیم فکر کنم حالا ساختنش اروند آرومه اما یهو وحشی میشه سما میگه اینجا واسه خودش قبرستونیه اروند یا فرات ؟.. می گویم اروند فرات با آن عظمت حسین و یارانش را سیر نکرد بچه های ما اروندو سیراب کردن ...اروند به هیچکس بدهکار نیست حدود نیم ساعت کنار اروند نشستیم بعدش رفتیم دو رکعت نماز بخونیم مونده بودیم به چه نیتی !!!!! مثل همیشه اخراجی ها دیر رسیدن همه معطل ما شده بودن کلی هم عصبانی خلاصه تموم لذت اروند به خاطر این کارمون یه خورده تلخ تموم شد... نماز ظهر رو به جماعت خوندیم یه چیز جالب : سوره توحید به گفته حاج آقا شناسنامه قرآنه ... یعنی به عبارتی باعظمت ترین سوره برای همین گفتن بعد خوندن این سوره باید گفت : کذالک الله ربی: این چنین است پروردگار من اینجا بهشته ... ناهارو هول هولکی خوردیم سما خونه است میگه اشتها ندارم اومده اینجا همچی خوش خوراک شده حالا هم داریم از بیمارستان امام علی خداحافظی می کنیم و راهی شلمچه می شیم.. شلمچه ... یه حس غریبی داشت هر کی یه گوشه واسه خودش خلوت کرده بود باید شکارچی لحظه ها باشی اما پس کی خودت شکار میشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قشنگ ترین لحظات نماز خوندن رو خاکهاست چهار تایی رفتیم یه گوشه خلوت کنیم موقع رفتن یه آقایی از پشت بلند گو داد زد خانما کجا؟؟؟؟؟؟؟از جمع جدا نشین!!!!!! وااااااای بازم ما چهارتا؟؟؟؟ سرهنگ اخماش تو هم گیر کرد ای خدا... ما بمیریم راحت شیم شب رفتیم اردوگاه سیدالشهدا وقتی بچه های مسئول رو می بینم یه حس حسادت شیرینی بهم دست میده وارد اردوگاه که می شیم برا بچه ها اسپند دود می کنن از زیر پرچم ردمون می کنن کلی خوشامد میگن و ساکامونو ازمون می گیرن سما میگه وای که اینا چقدر مهربونن هر وقت دچار کمبود محبت شدیم یه 3-2 روزی بیایم اینجا بمونیم بعد بریم اینجا همه چیز جنگیه .. جنگی نماز بخون ..جنگی غذا بخور جنگی لباس بپوش ...جنگی بخواب .. کاش جنگی هم می مردیم شام عدس پلو بود (همون ساچمه پلو خودمون) کشمش داشت اولش فکر کردیم کشمش پلوئه هر چی برنج رو زیرو رو کردیم از گوشت خبری نشد که نشد میترا بس که تو ظرف دنبال گوشت گشت آخرشم ته ظرف رو سوراخ کرد و همه برنج مثل آب از سوراخ ریخت بیرون بی انصاف نیستیم پلو شور بود ولی ماستش خوب بود هی گشنگی تو چقد بدی
پی نوشت 1-۲۷ اردیبهشت روز جهانی ارتباطات و تولد مروارید گلم مبارک بزرگ شدی مهندس(نگفتم پیر که ناامید نشی ) حالا شدی مصداق این شعر : موی سپید را فلکم رایگان مداد این رشته را به نقد جوانی خریده ام 3-خواستم پست انتخاباتی بذارم ولی چه کنم که سیاسی نیستم تابعد مهدیه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط مهدیه و میترا
|
از اینکه بین پست قبلی با این پست خیلی وقفه افتاد شرمنده و اینک ادامه ماجرا : میترا برگشت عقب ضخامت پوست ما بیش از اون حد بود که برگردیم(من و مروارید) یه خرده که گذشت خسته شدیم خواستیم برگردیم اما می ترسیدیم همچین موقعیتی دیگه گیر نیاد با پر رویی موندیم ،یه مدت بعد یه عده از خواهرا می خواستن برن دابلیو سی. راننده یه دابلیو –سی گیر آورد وایساد و دیگه عذرمونو خواست مام یه لنگه پا برگشتیم در کل شب خیلی خوبی بود کلی خوش گذشت.... بعدش دیگه رفتیم بخوابیم بیدارکه شدم دیدم همه دنبال یه جا واسه نماز صبحن .یه جا ایستادیم پیاده شدیم صبح جمعه همه جا بستس دوباره سوار میشیم نماز داره قضا میشه سما میگه اومدیم مستحب رو بگیریم واجبو از دست دادیم خیلی شاکیه خیلی !!!یه جای دیگه وامیستیم راننده میگه اینجا خوبه هم صبحانه داره هم میتونین نماز بخونین (ای کارد بخوره به اون شکمت) خب حالا اینجام که بستس دوباره راهی میشیم یه پمپ بنزین نگه میداریم نمازخونه داره سما دوان دوان میره تیمم میکنه چون وقت زیغه !!!نمازشو ادا میخونه مام که رفتیم وضو بگیریم نمازمون قضا شد صبح جمعه است بابا زنگ میزنه میپرسه کجایین ؟ میگم لرستان (خرم آباد) دوباره راه می افتیم مروارید می نویسد میترا حالا کنار من نشسته و مهدیه رفته پیش سما به رشته کوه های زاگرس رسیدیم من و میترا کلی راجع بهش حرف زدیم بعد میرم کنار سما.. یکی از بچه ها میگه ا اینکه زاگرسه!!! گفتم بابا دست مریزاد از اون وقت تا حالا تازه میگی زاگرس؟؟؟؟؟ سما میگه چی شده ؟؟؟؟ میگم دختره تازه میگه زاگرس سما هیجان زده باز چشاشو گرد کرد واااااااااای زاگرس؟!!!!!!!!!! "بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟؟؟؟؟" ده دقیقه بعد میگه انگشترم گم شده تازه یادش اومده داشته تیمم میکرده تو علفا جاش گذاشته به خانم ر... اطلاع میدیم یه آهی از سر ناچاری میکشه ( بازم یه سوتی دیگه ازجانب ما 4 تا) سما میگه:برگشتنی از همین طرف میایم؟ بعدش خونسرد میگه واسه مالی که از دست رفته نباید تاسف خورد نیم ساعت بعد به ذهنش میرسه تو جیب بلوزشو بگرده ...آره تو جیبش بود سما از این امتحان سربلند بیرون اومد....... اولین جایی که قراره بریم شوش _مقبره دانیال نبی است هوا تقریبا گرمه پیاده میشیم و راه می افتیم باز تخس بازیمون گل کرد یه طرف دیگه واسه خودمون میریم به قول مامان " ِبزِِ تَک چَر" شدیم باید از رو یه پل رد شیم اینجا همه عربی صحبت میکنن میترا میگه : اهلا و سهلا یه خانمه چپ چپ نگاش میکنه از رو پل رد میشیم تو ازدحام جمعیت میگم بچه ها اسم این رودخونه چیه ؟ سما میگه : مگه نمیدونی این همون آقا رود خودمونه بعد گزارش میکنه که گداهای اینجا چقدر بافرهنگن گداهای مازندرانی " تلی مَسِک" هستن با اونکه مزار پیغمبر الهیه ولی زیاد بهش نرسیدن ..بنای قدیمی داره بعضی ها بچه هاشونو با کفش میارن میترا بی خیال عربی حرف زدن نمیشه خدا پدر و مادر حمید رو بیامرزه اشلونک رو یادمون داد(به عربی عامینه یعنی :حالتون چطوره؟)منم دارم باهاش حال می کنم بعد نماز ظهر راه می افتیم طرف ماشین یه گدا به میترا چسبیده ،گفتم نه اینجام مثل اینکه تلی مسک هست رو نمیکردن تا حالا همه دارن ناهار میخورن چپ چپ نگامون میکنن چون طبق معمول دیر رسیدیم سما همچی ناهار میخوره انگار تازه از جنگ برگشته "نَخِرد ِ موند ِنه"
مهدیه می نویسد: وارد آبادان شدیم سرهنگ زنگ میزنه به مسئول اردوگاه ها آدرس اردوگاه امام علی رو میگیره میگن: آبادان میدان ثامن الائمه (سرهنگ میگه ثائم الامه) رسیدیم اردوگاه یه بیمارستان صحرایی که حالا تبدیل به اردوگاه شده اینجا با 3-4 تا رودسری هم اتاقیم (بهناز و سارا و سپیده و زینب) اینجا بین مسئولین یه سارا هست که سما میگه این سارا مثل اینکه آچار فرانسه است همه صداش میکنن..خیلی ماهه ...همشون ماهن اومدن گفتن قبل شام باید بریم حسینیه زیارت عاشورا خیلی عالی بود خیلی برگشتیم واسه شام (قرمه سبزی)سما میگه اینجام باید ثابت کنیم مازندرانی هستیم (" کِرک بَپِرِس ") میدن مروارید میگرده یه گوشت پیدا میکنه میگه نه بابا گوشتم داره بعد شام زهره اس ام اس میده نمرات طراحی الگوریتمو به دلیل حفظ آبرو از نوشتن ادامه مطلب مارا معاف بدارید مروارید می نویسد با اسم کاروان شهید آوینی صبح شنبه قرار شده بریم اروند کنار... و شهید آوینی هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت .. مبدا و منشا حیات آنانند که طبیعی مرده اند این ماجرا همچنان ادامه دارد پی نوشت: ۱- سال نو مبارک
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط مهدیه و میترا
|
دیروز یه پیامک از مروارید بهم رسید که گفته بود :اگه گفتی پارسال چنین روزی کجا بودیم؟؟؟؟؟صبح اروند و حالا توراه شلمچه ایم!!!!! توفکر گذاشتن پست جدید بودم که مصادف شد با این مساله و این بهونه ای برای پست راهیان نور تو این سفر ما یه دفتر خاطرات مشترک داشتیم که مطالب این پست منحصرا از این دفتر استخراج شده!! مروارید می نویسد: از یه ماه قبل رفته بودیم اسم نوشتیم مثل خره افتاد به جون ۴تامون (من و سما و مهدیه و میترا) همه جا جار زده بودیم که داریم میریم جیپه دو روز قبل ااعزام گفتن که شما (اخراجی ها) نمیتونید بیاید .... باور کردنی نبود یعنی هیچ کدوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سما سریش شد رفت دانشگاه اون شب خبر داد که ظرفیت اضافه شده و ما ۴ تا می تونیم بریم موقع رفتن میترا حالمونو گچ گرفت که من نمیام (و تو ذره ای به دلت راه مده که او درسی چون مدار منطقی را افتاده باشد و دوره دپرسی را می گذراند )بالاخره میترا هم راهی شد. مروارید جاده اراک: درد کلیه امونمونو بریده (به خاطر دابلیو -سی) ولی فکمون همچنان کار می کنه زدیم تو خط مشاعره مهدیه و میترا هر چی از دبستان بلدن رو کردن: توانا بود هرکه دانا بود ... تازه شعر مزن بر سر ناتوان دست زور رو یه بار اولش میگن : مزن با ب، بزن با ن ،نزن آخرشم میگن خواستی بزن خواستی نزن کم کم همه جا تاریک میشه کاسه لیسهای تو ماشین به سرهنگ میگن زیارت عاشورا بخون سرهنگم اول یه بادی به غب غب میندازه و شروع می کنه به خوندن دریغ از یک کلمه اگه درست خونده باشه (ما تو این سفر با این سرهنگ ماجراها داشتیم کم کم بعضی از ماجراها رو می فهمید) یه جایی نگه میدارن واسه نماز ما ۴ تا چشمون به آرم دابلیو -سی میفته برق از چشامون می پره ... ما خوش خیالها فکر کردیم شام میدن واسه همین جز خودمون چیزی نبردیم واسه همین زحمت شام افتا گردن خانم ر...(رئیس بسیج دانشگاه رو میگم) نمیدونم شاید از پول خودمون خریدن پس نوش جونمون سما هی قمپز در می کرد که من اصلا تو ماشین خوابم نمی بره ولی بعد شام مثل خرس (ببخشید عزیزم عین جمله مروارید تو دفتر بود) گرفت خوابیدمیترا هم جوگیر میشه میخواد بخوابه ولی نمیشه من ومهدیه چشامون شده مثل چشم غاز ولی خابمون نمی بره همه خوابیدن یه رانندمون (که بین ما ۴ تابه آقا مهربونه معروف شده) سیگار زیاد می کشه ولی از اون یکی خیلی بهتره به مهدیه گفتم اون راننده بد اخلاقه جوشکاره میگه تو از کجا میدونی؟؟؟؟؟؟؟ میگم از قیافش معلومه !! میگه به قیافش که نمیاد جوشکار باشه گفتم نه بابا اون جوشکارو نمیگم انگشتای اشاره دستامو رو هم گذاشتم و یه ضربدر درست کردم حالا گرفتی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟ مهدیه می نویسد: از اون اول که سوار ماشین شدیم درگیر بودیم بریم جلو جای شوفر بشینیم و جاده زیر پامون باشه حالا که شب بود و همه خوابُ بهترین فرصت واسه شیطنت به بهونه فیلم گرفتن رفتیم جلو سرهنگ جلو خوابهُ بیدار شد پرسید می خواین فیلم بگیرین ؟ گفتیم آره گفت س بشینید دو تاتون جا میشید داشتیم ذوق مرگ می شدیم با اشاره به میترا میگیم یه پرتغال بندازه بزممون کامل شه میگه خودمم می خوام بیام یه خرده که گذشت و کلی بهمون خوش گذشت خانم ر... بیدار شد هه هه به میترا گفت برگرد عقب من مروارید هم به دلیل ضخامت پوست اصلا به پشتمون نگاه نکردیم شب خوبی بود کلی خوش گذشت پاورقی ۱. این ماجراها همچنان ادامه دارد منتظر باقی ماجرا باشید ۲. از بابت طولانی شدن این پست از دوستان پوزش می طلبم ۳. اگه یه وقت هرجا میترا رو دیدید خبرم کنید ۴. به من چه که عنوان پست با مطلبش هیچ ارتباطی نداره ۵.چیه ؟ پاورقی تموم شد مهدیه |
|